وسط صحن

چند لحظه

مات مبهوت

خیره به گنبد

.....

تازه یه بچه شیش ساله

که گم شده بود

و اسمش محمد علی بود

رو بردم تحویل پدر و مادرش دادم:)

....

احساس کردم خودمم گم شدم

مث وقتی که بچه بودم از تهران اومده بودم:)

...

نمیدونستم چیکار کنم

فقط خیره به گنبد شدم

...

یه طرف دسته ها روضه حیدر میخوندن

یه طرف روضه مادر

یه طرف روضه قتلگاه

...

طبل ها از هر طرف منظم!

لرزه طبل رو تو وجودم حس میکردم

...

دو دل که هیچ هزاااااااار دل بودم

صحنه عجیبی بود

حس غریبی بود

دوسش داشتم :)

...

خانوم جان

بهر برادر آمدی!

نذاشتن برسی

هعععععی

...

تسلیت میگم همین

«سین، سکوت محض»

:)